بایگانی برای ’ زندگی‌نامه‘ موضوع

داریوش کاکاوند ، شاگرد قزوینی استاد شجریان

۲۶ اسفند ۱۳۸۶

بعد از مدتها ، توانستم مطلبی را در مورد مربی آواز خودم یعنی آقای داریوش کاکاوند تهیه و منتشر کنم.مطلبی که مشاهده می‌کنید ، مصاحبه های قبلی ایشان با روزنامه ‌های حدیث و روزنامه ولایت است.درباره عکس ها هم باید توضیح دهم که عکسهایی در وبلاگ منتشر شد که جنبه عمومی بیشتری نسبت به بقیه داشت.

……………………………………………………………

۱. روزنامه حدیث-شماره ۵۱۶-یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۳مصاحبه: رضا ترنیان

داریوش کاکاوند متولد ۱۳۵۱ در حال حاضر یکی از فعالان و اساتید مسلم موسیقی آوازی در شهر قزوین است،که در سالهای اخیر چندین کنسرت موسیقی سنتی در شهر برگزار کرده اند. بر آن شدیم با توجه به خلا هنر آواز و عدم برگزاری کنسرتهای جدی موسیقی در قزوین مصاحبه ای با ایشان داشته و شما را با خود همراه کنیم.

……………………………………………………………

در ابتدا شرح کوتاهی از فعالیت فرهنگی و هنری اساتیدی که با آنان سرو کار داشته اید را بیان کنید؟

من از ابتدا روی نوارهای موسیقی به خصوص آثار استاد شجریان از همان دوران نوجوانی و جوانی از راه شنیداری و تقلیدی آواز یاد می گرفتم ،به عنوان مثال دستگاه ماهور را از روی نوار ماهور استاد یاد گرفتم. کل کاست را از بر می خواندم بدون اینکه اسم گوشه ها را بدانم و آوازها دیگر را هم همینطور یاد گرفتم.در این بین،آثار اقبال و ظلی را نیز خیلی گوش می کردم.مدتی هم به صورت پراکنده هر جا که می شنیدم معلم آوازی هست، می رفتم و کار می کردم. اوایل که شماخت زیادی از معلمین آواز نداشتم، پیشرفت چندانی نکردم تا اینکه در سال ۱۳۷۳ در مراسمی که استاد شجریان نیز حظور داشتند به توصیه ایشان نزد آقای محسن کرامتی بهترین شاگرد استاد رفتم- از آن تاریخ بود که به طور مستمر هر هفته به تهران رفت و آمد داشتم و به طور دقیق ردیف استاد طاهرزاده را بوسیله ضبط نوار از ایشان آموختم پس از آنکه تمامی ردیف آوازی را یاد گرفتم،دوره مرکب خوانی را نیز با ایشان کار کردم استاد کرامتی در آموزش بسیار دقیق بودند و تمام ظرایف و دقایق ردیف آوازی را با وسواس و دقت آموزش میدادند. ونیز یک دوره تلفیق شعر و موسیقی را نیز نزد استاد دکتر حیسن عمومی گذراندم.در حال حاضر ردیفهای سازی که استاد کرامتی با همت و تلاش فراوان به صورت آواز درآورده اند را کار میکنم که به نظرم تا الان کار نشده است.

به نظر شما جایگاه موسیقی کلاسیک در ایران و جهان چگونه است؟

اگر جایگاه واقعی موسیقی را می گویید بله در حال حاضر موسیقی کلاسیک در جای خودش نیست یعنی آن ارزش و ارجی که باید به موسیقی بنهند،نمی نهند و فضا برای رشد و بالندگی موسیقی کلاسیک اصلا مهیا نیست.

در عوض بیشتر موسیقی های سطح پایین و کم ارزش مورد حمایت هستند که متاسفانه همین بی توجهی مسئولین موجب دلسردی بسیاری از بزرگان موسیقی گردیده که کنج انزوا را برگزیده اند، ولی با این حال عده ای هم هستند که با وجود تمامی موانع ونبودن امکانات و فضای مناسب کار میکنند و برای حفظ موسیقی تلاشهای فراوان و شبانه روزی دارند. اما جایگاه موسیقی ایران در جهان، بهر حال باید بپذیریم که باز به همان علت نبود فضای رشد مناسب،عدم حمایت دولت،عدم آموزشهای صحیح و پایه و پرورش ندادن خلاقیت ها و خیلی مسائل دیگر،موسیقی ما نسبت به موسیقی سایر ملل دنیا فاصله دارد و این بدین معنا نیست که هیچ کاری نمی شود ولی کارهایی که می شود تنها فردی و خود جوش است و ما هیچ وقت نمی توانیم با این رویه از لحاظ رشد و شکوفایی به جایگاه بالایی برسیم.

فکر می کنید موسیقی ما تا چه حد می تواند قابلیت تلفیق با سایر ملل داشته باشد؟

موسیقی هر ملتی ریشه در فرهنگ،تاریخ و تمدن آن ملت دارد و این موسیقی بیان کننده غم و شادی ،احساسات و حوادثی است که در طول تاریخ بر آن ملت رفته است و در واقع میتوان گفت که هویت آن قوم و ملت به شمار می آید،بنابر این به نظر من تلفیق موسیقی ملت ها با هم تجربه موفقی نخواهد بود.البته باز پاسخ فنی و دقیق را بیشتر آهنگسازان و موسیقی دانانی که در زمینه ساز فعالیت میکنند می بایست بدهند.ولی اگر در زمینه آواز میفرمایید اصلا قابل تلفیق نیست به این دلیل که تکنیک و فرم ایجاد صوت در آواز انواع موسیقی و زبانها و حتی گویش های مختلف،تفاوت دارد بنابر این نمیتوانند با هم تلفیق شوند.

شما به عنوان کسی که در ردیف های آوازی تبحر کامل دارید می توانید درباره ردیف های سازی که در حال حاضر موضوع روز موسیقی سنتی است توضیح دهید و کلا شما در چه جایگاهی از این تم جدید قرار دارید؟

البته این که می گویید ردیف سازی موضوع روز موسیقی است،چنین نیست.تنها استاد کرامتی با دقت و ظرافت بسیار ردیف سازی را به آواز در آورده اند که قبل از ایشان کسی چنین کاری نکرده استخوب من هم مدتی است همانند ردیف آوازی،ردیف سازی را نیز با ایشان کار می کنم چون تکنیک های زیبایی در ردیف سازی است که قدرت اجرای خواننده را بالا خواهد برد.

می توانید به صورت مختصر از موسیقی پاپ صحبت کنید و آیا این موسیقی قابلیت تلفیق با موسیقی سنتی را دارد یا خیر؟

هر موسیقی طرفدارانی دارد بنابر این نمی شود منکر نوعی از موسیقی شد موسیقی پاپ هم نوعی موسیقی است.

پاپ در لغت به معنای مردمی است ولی آیا این نوع موسیقی که به نام پاپ عرضه می شود ،موسیقی مردمی است یا اینکه یک خواننده پاپ نمی بایست سلفژ (صدا سازی ) کار کند؟نباید فواصل و گامهای موسیقی را بشناسد؟ نمی بایست آگاهی نسبی از ردیف دستگاهی داشته باشد؟

ما در موسیقی پاپ باید نوعی از موسیقی را ارائه بدهیم که همه فهم و ساده شده از موسیقی خودمان باشد و صد در صد ایرانی باشد. نه به تقلید از از موسیقی غرب یا من درآوردی بدون هیچ اصول و چهارچوبی هر آنچه که غیر از موسیقی ملی و کلاسیک باشد پاپ بنامیم و به خورد مردم بدهیم.در هر جامعه و ملتی هم موسیقی کلاسیک وجود دارد هم موسیقی پاپ. موسیقی کلاسیک به اصطلاح موسیقی خواص هم می گویند یعنی همه اقشار جامعه نمی توانند با آن ارتباط برقرار نمایند. معمولا کسانی با این نوع موسیقی ارتباط برقرار می کنند که دارای درک و شعور موسیقیایی نسبتا بالاتری برخوردار باشند در جوامع توسعه یافته میزان علاقه مندان به این موسیقی به دلیل همان انسانهای توسعه یافته بیشتر است.

با این حال برای حفظ و اشاعه موسیقی کلاسیک که موسیقی اول هر کشور است دولتهای بزرگ بودجه های قابل توجهی صرف حمایت از آن می کنند. ولی متاسفانه در کشور ما برعکس عمل میشود یعنی حمایتها و تبلیغات از موسیقی های سطحی و کم ارزش صورت می گیرد و موسیقی ملی به بوته فراموشی سپرده شده است.

خواندن بقیه این مطلب »

ارسال شده در دستۀ : زندگی‌نامه، عکس، قزوین
نوشته شده توسط : مهدی معتمد | نظرات (۱۷)

داریوش رفیعی که بود؟

۲ بهمن ۱۳۸۶

مزار داریوش رفیعی در آرامگاه ظهیر الدولهدر سال ۱۳۰۶در شهر بم کرمان به دنیا آمد.از ۱۹ سالگی خوانندگی در رادیو را شروع کرد….هنر او از درد و تاملات روحی خودش مایه میگرفت.ردیفها را از خوانندگان قدیمی از جمله بدیع زاده فرا گرفت و به وسیله همین هنرمند به رادیو راه یافت. متاسفانه معلوم نیست که چرا بعضی از هنرمندان به مکیفات روی می آورند.این بلای خانمانسوز تباهی جسم و جان آنان را سبب می شود و هیچ طرفی هم از آن نمی بندند.متاسفانه عمر داریوش رفیعی هم بخاطر به دام افتادن در این بلا و بیماری کزاز خیلی کوتاه بود و در ۳۱ سالگی در ۲بهمن ۱۳۳۷ نقاب خاک کشید. ۲بهمن امسال ،۴۹ سال از تاریخ مرگ او میگذرد.

منبع:(تصنیف ها،ترانه ها،و سرودهای ایران زمین-انتشارات خانه سبز)

به همین خاطرمطلبی را آماده کردم که پیش روی شماست.لازم به ذکر است تمامی این مطلب از روی کتاب قصه شمع(خاطرات هنری اسماعیل نواب صفا)نوشته شده و نقل کننده اسماعیل نواب صفا(یکی از ترانه سرایان مشهور موسیقی ایران) است.

……………………………………………………………

داریوش رفیعی غنچه ای که نا شکفته پرپر شد

داریوش رفیعی

پر از شور و شوق جوانی بود،قلبی به روشنی آفتاب داشت،وجودش سرشار از احساس بود،قامتی رسا و متناسب داشت،چهره اش،مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را بزنجیر عشق کشیده بود.با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن میگفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.تازگی به(تهران)آمده بود و کسی او را نمیشناخت.سنین عمرش،بیش از بیست و یکی دو سال را نشان نمیداد.در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمیشد.

در سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ خیابانهای استانبول و نادری و لاله زار،مجلل ترین و آراسته ترین خیابانهای تهران بود…………آن جوان سبزه روی و پر شور کرمانی، ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ده بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابانهای لاله زار و استانبول و نادری آغاز میشد،با اتوموبیل زیبای خود در آن خیابان ها، جولان میداد.

کمتر کسی او را میشناخت ولی بعد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شبها در رادیو آواز میخواند،مردم به تدریج با نام “داریوش رفیعی” آشنا شدند.پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ۱۴ مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه کوچ به تهران آمده بودند.

داریوش که در سال ۱۳۲۹ بوسیله دوست و استادش بدیع زاده بطور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا میکرد،سنی حدود ۲۳ سال داشت،در دبیرستان دارائی درس میخواند ولی از سالهایی که صدای گرم و دلپذیرش او را به شهرت رساند،ادامه تحصیل را رها کرد.

به صدا و شیوه خوانندگی بدیع زاده به خصوص گشاده رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و بدیع زاده هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او درآمده بود و اغلب شبها و روزها در خانه استاد به سر میبرد.

قسمت دوم:

بلای شهرت و تهران مخوف

داریوش رفیعی

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آنجا که بیاد دارم،مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم گذشت که درگذشت.ظاهرا ثروت نسبتا درخور توجهی از خود باقی گذاشته بود.

مادر داریوش بانوی بزرگوار و متشخصی بود،سه پسر داشت که در میان آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود.او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و مسلما نمیدانست که فرزندش روزی در خوانندگی بشهرت میرسد و نمیدانست که این شهرت،برای عزیز ترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.

با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران بسیاری،بدورش پرسه میزدند ولی او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و صداقت و پاکی مردم بم را به تهران مخوف آورده بود.نمیدانست تهران چگونه صیدگاهی است و صیادان چیره دست و نابکار،چگونه بروی هر صید بی گناه و ناآگاهی ،آغوش میگشایند.

کم کم،پایش به میهمانی های شبانه باز شد، ناگهان سر از محافل رندان درآورد و در زندان فریبکاران و آدمی رویان دیو سیریت،اسیر شد و نمیدانست که:

ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست

روزی به خود آمد که نصیحت همه عالم به گوش او باد بود و دیگر تذکر خیر خواهان که در راس آنها مادر شریف و بزرگوارش قرار داشت،در او تاثیری نمیگذاشت.ابتدا اعتیاد به الکل و سپس ابتلا به مواد مخدر،او را در خود غرق ساخت.

یک خاطره از او

داریوش رفیعی

روزی قرار بود که پرویز یا حقی دو صفحه برای”موزیکال کمپانی” بمدیریت”عشقی”ضبط کند و یکروی یک روی صفحه چهار مضراب سه گاه او باشد که طرفداران زیادی داشت.

رفیعی گفته بود که منهم می آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا میکنم.آنروز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی بمنزل رفیعی رفتیم که بمنظور ضبط او را با خود ببریم.

ساعت درحدود دو یا سه بعد از ظهر بود که بمنزل رفیعی،دیدیم هنوز خواب است!!!و سراپای ملحفه ئی را که روی خود انداخته بود،از شدت مگس سیاه شده بود.

او را بیدار کردیم و بتدریج آماده بیرون آمدن شد،در این ضمن برادر کوچک او بخانه آمد و داشت از پله ها بالا می آمد که به اطاقش برود،ناگهان دیدیم که داریوش بشدت عصبانی شد و بعر از اینکه سیلی محکمی بگوش برادرش زد،فریاد کشید:”اگر من معتاد شده ام و به این روز افتاده ام،مثلا هنرمندم،توی فلان فلان شده دیگر چرا معتاد شده ای؟

ضمن اینکه ناراحت شدیم،دانستیم که برادر کوچک او نیز،بدام اعتیاد افتاده ولی حرکت آنروز داریوش که همراه با دنیایی دلسوزی در حق برادر بود،مبین این حقیقت بود که خود او میداند که اعتیاد چه بروز او آورده ،آن جوان خوش اندام و آزاده و مردم دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال میکرد و دیدیم که چنین شد.

بهرحال آنروز به استودیوی “موزیکال کمپانی” رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و کسانی که آن صفحه را دارند یا بر روی نوار ضبط صوت انتقال داده اند،بهتر است بدانند که چهار مضراب سه گاه یاحقی،داریوش رفیعی است.

قسمت سوم:

خاطره ای از پرویز خطیبی

پرویز خطیبی دوست خوب وهنرمند فقیدم بود که در شرح خاطراتش مطلبی در ارتباط با روح حساس و وجود متلاطم و نا آرام داریوش رفیعی دارد،پرویز مینویسد:

]…..حدود ساعت ۱۰شب،من در دفتر روزنامه ام مشغول کار بودم،برف سنگینی میبارید،ناگهان حس کردم که کسی،به شیشه پنجره میزند.پشت پنجره که مشرف به خیابان بود،داریوش را دیدم سر و پا برهنه،بدون کت و شلوار و کفش ،با عجله در را به رویش باز کردم.

مست مست بود،روی یک صندلی افتاد.صورت وسر و بدنش خیس بود و جورابهایش گل آلود شده بود.پرسیدم:”این چه وضعی است؟”

گفت:”همین جا،سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما میلرزید، منهم کت و پالتو،وکفشم را به او بخشیدم

فورا از توی کمد خودم،برایش پیراهن و شلوار وجوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه،زودتر بدنش حشک شود…..[

چنین جوانی با چنین روحیه ای که لبریز از فتوت و گذشت و بی رنگیست،میخواهید فریب رنگ های گوناگون را نخورد؟او احساسی را که در وجودش بود نمیشناخت،نمیشناخت گمشده اش چیست و نمیدانست که آتش غلیان این احساسات را چگونه باید خاموش کرد.ابتدا به آب آتشین روی آورد که نه تنها این آتش و شعله را خاموش نکرد بلکه آنرا مشتعل تر و سوزان تر کرد.اینجا بود که بسوی تخدیر رفت و گمان میکرد که تخدیر اعصاب،التهاب او را که نمیداند از کجا سر چشمه گرفته تسکین خواهد داد.

من با داریوش در سال ۱۳۲۷ آشنا شدم و با او دوست شدم تا اینکه زنی روسپی و هوسباز و شیاد،بر سر را او قرار گرفت.

.....................................................................

این قسمت ها را در ادامه متن در کتاب قصه شمع مطالعه کنید:

۱٫نقش زنی پتیاره در زندگی داریوش رفیعی

۲٫فتنه انگیزی این زن چه حاصلی داشت؟

۳٫اصل ماجرا چه بود؟

.....................................................................

زهره،مشهورترین تصنیف داریوش رفیعی ساخته کیست؟

داریوش به خواندن اشعار محلی رعبت زیادی نشان میداد،صدایش گرفتگی و شور وحال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود،بطور کلی صدایش شبیه هیچیک از خوانندگان عصر نبود.

در آواز تحریرهایش کم بود،گلویش عقده های درونی اش را بصدای پر کشش و پر جذبه اش منتقل ساخته بود،در ارکستر ها غالبا ضرب را خودش میگرفت،بنابر این ضرب شناسیش که شرط اول تصنیف خوانی و بخصوص ضربی خواندنست خوب بود.

لازم به تذکر است بعضی از تصنیف خوانهای معاصر،در ضرب شناسی بسیار ضعیف بودند و هنگام خواندن تصنیف آهنگ را از ضرب می انداختند.با هوش ترین خواننده زن پوران بود که سرعت فراگیریش از همه قوی تر بود.بعضی از خواننده های زن،ساعت ها ارکستر را برای اجرای یک تصنیف معطل و خسته میکردند،در بین خوانندگان مرد کمتر این حالت دیده میشد.

داریوش از وجود آهنگسازان خوب بهره نداشت،اجل هم به او فرصت نداد که در سالهای بعد از وجود آهنگسازان برجسته،سود جوید،بنابر این بیشتر معروفیتش بخاطر اجرای چند آهنگ محلی بود:مانند"رختخواب مرا مستانه بینداز"که یک آهنگ محلی شیرازی است.

تصنیف زهره از معروفترین اجراهای اوست،اما شعر و آهنگ آن را چه کسی ساخته؟مدعی اصلی جهانگیر تفضلی است ولی در حقیقت چنین نیست.به گفته بدیع زاده در حقیقت شاعر مهدی رئیسی است که آن رابر روی یک آهنگ تعزیه ساخته برای اثبات هم این ابیات را با هم مقایسه کنید:

دو بند از شعر تعزیه:

روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان اینچنین میگفت با آن قوم بی ایمان

از پی اتمام حجت با لب عطشان کای لشکر شیطان از تشنه کامی افغان

گرچه در زعم شما من خود گنهکارم قتل من واجب بود لازم آزارم

شیر خواره کودکی در خیمه ها دارم از بهرش افکارم،از گریه او نالان

دو بند از شعر زهره:

یاد از روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من

حالا خالیست جایت این نگار من در شام تار من آخر کجایی زهره

یاد داری زهره آن روزیکه در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها

راه میرفتیم ما در بین شقایق ها بود عالم ما را لطف وصفایی زهره

در ادامه بدیع زاده میگوید:شمنا یادآور میشوم که این شعر و آهنگ را پیش از اینکه رفیعی بخواند،شادروان حسین قوامی چندین بار در برنامه ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.

.....................................................................

زهره-برای دانلود به قسمت دانلودهای وبلاگ مراجعه فرمایید

برای دانلود تصنیف های داریوش رفیعی به ایـــــنجا مراجعه کنید.

.....................................................................

قسمت چهارم:

آخرین دیدار با داریوش رفیعی یک شب پیش از درگذشتش

از حوادث عجیبی که در عمر اتفاق افتاده،مربوط به شب پیش از درگذشت داریوش است.من به حس ششم و ارتباط فکری یا تله پاتی اعتقاد دارم.

شبی که رفیعی آخرین لحظات عمر را میگذرانید و من از او بی خبر بودم،به اتفاق مرتضی خان محجوبی استاد پیانو و لطف الله مجد استاد تار و پرویز یا حقی نوازنده چیره دست ویولون در منزل آقای مهندس "ژ"که از مهندسان بازنشسته راه آهن بود مهمان بودیم.

شب اول بهمن ۱۳۳۷بود آنسال تهران زمستان سختی را میگذراند برف زیادی باریده بود و از شب های یخبندان و سرد به حساب می آمد،جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانوی مرتضی محجوبی بودیم ،من ناگهان متوجه شدم که پرویز حظور ندارد،مدت غیبتش در حدود نیم ساعت به درازا کشید.بعد از این مدت دیدم که او بدون که وارد اطاق شود از دم در مرا فرا میخواند،نزد او رفتم گفتم:"چه خبر است کجا رفتی؟"گفت:"صفا ،داریوش دارد میمیرد و من نزد او بودم،خودم را به شما رساندم تا چاره اندیشی کنیم"گفتم:"تو از کجا میدانستی و چرا بی خبر رفتی و بیماری اش چیست؟"جواب داد:"دلم ناگهانی به شور افتاد به سراغش رفتم،از شدت درد بخود میپیچید"گفتم:"پس بزار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و میهمانی او را بر هم نزنیم"بالاخره بداخل اطاق آمد.موضوع را در میان گذاشتیم قرار شد آقای مهندس ژ بخواهر زاده اش،مهندس ناصر گلسرخی که با آقای دکتر "ق" مدیر کل بازرسی وزارت بهداری دوستی نزدیک دارد،خبر بدهد وبه کمک ما بیایند.ساعت در حدود ۹ شب بود که گلسرخی و آقای دکتر آمدند،مرتضی محجوبی و لطف الله مجد ماندند و من بهمراه پرویز با اتومبیل آنها بسوی،منزل داریوش که در کوچه(فردوسی)جاده قدیم(شمیران)قرار داشت حرکت کردیم.

وقتی به خانه رفیعی رسیدیم،زیر کرسی نشسته بود و از شدت درد کمر،بی تاب بود،خانم" پ غ"آخرین معشوقه داریوش که برای او فداکاری های زیادی میکرد نیز حظور داشت. آقای دکتر بیماری او را قولنج تشخیص داد . نسخه ئی نوشت و پرویز بسرعت به دواخانه رفت و دوا را گرفت و بازگشت ولی اظهار داشت:آقای لاریجانی مدیر دوا خانه ی عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد،بمن گفت نکند رفیعی کزاز گرفته باشد؟در اینصورت باید واکسن ضد کزاز بزند.

آقای دکتر جواب داد:من دکترم یا او؟!!

آری سرنوشت را نمیشود تغییر داد،ای کاش برحسب تصادف ای آقای دکتر"ق"را بهمراه نمیبردیم،زیرا ممکن بود با همه تاخیر ها،تزریق واکسن ضد کزاز،در بیمار جوان و نازنین ما،تاثیر بگذارد.بهر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و بشهر برگشتیم،هنوز هم نمیدانم چرا پرویز یا حقی بی اختیار به فکر رفتن بسروقت داریوش افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر ما قرار گرفت و چرا دکتر به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد؟

لحظات واپسین زندگی"برای آخرین بار،برف را میبینم"

آخرین شب زندگی داریوش بود و او همچنان از شدت درد بی تاب شده بود،منظره دردناکی بود ولی ما،چه میتوانستیم بکنیم،تنها وظیفه ما خریدن دارو و تجویز آقای دکتر"ق"بود.

صبح فردا چه شد؟

دوست مشترک ما آقای بیژن ترقی در شمیران سکونت داشت و این واقعه را از زبان ایشان نقل میکنم.

بیژن میگفت:]“صبح دوم بهمن بود،برف سنگینی میبارید و با اتومبیل خودمان،از جاده قدیم شمیران بسوی شهر می آمدیم،به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم،دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت،به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است.

بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار بشوند تا به شهر برویم،داریوش در حالیکه از درد به خود میپیچید،در کنار من قرار گرفت و بدرخواست آنها بسوی بیمارستان حرکت کردیم.

ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر!متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند،پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود.

بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب میشوند وجود ندارد به هر صورت کار از کار گذشته بود،داریوش با همان حال نزار گفت:”بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می بینم،دیگر زندگی من بپایان رسیده

دلداری دیگر چه فایده ای داشت،به بیمارستان رسیدیم،فورا تشخیص کزاز دادند،او را در اطاقی بستری کردند که،همه پرده هایش سیاه رنگ بود،به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت.”[

اطاق بیمارستان ،پرده سیاه،و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در سی و یک سالگی با طرزی عبرت آموز و تاثرانگیز بپایان رسید.

او را در آرامگاه مرحوم “ظهیر الدوله”بخاک سپردند،بر روی سنگ مزار او،تندیس کوچکی از یک شمع و یک پروانه نصب شده بود،آری آخرین هدیه معشوقه وفادارش بود.

در مرگ داریوش(۲/۱۱/۱۳۳۷)

ناگه عزیز ما،ز چه ای روزگار رفت در نو بهار عمر،ندیده بهار رفت

او شمع بود و سوخت سراپا بسان شمع یا لاله بود و با جگر داغدار رفت

گر سوخت داریوش،ز آزار دوست سوخت گر رفت داریوش،ز بیداد یار رفت

مانند شعله زیست ولی چون شرار سوخت مانند شبنم آمد و همچون غبار رفت

هرگز به اختیار کسی مرگ را نخواست تنها عزیز ماست که با اختیار رفت

دانم همین قَدَر که رفیعی بروزگار

دیوانه وار آمد و دیوانه وار رفت


ارسال شده در دستۀ : زندگی‌نامه
نوشته شده توسط : مهدی معتمد | نظرات (۴۱)

شجریان و شاملو ، شاهکاری به نام رباعیات خیام

۲۱ فروردین ۱۳۸۶

استاد محمد رضا شجریانرباعیات خیام یکی از اثرات بیاد ماندنی استاد شجریان است که با همکاری شاعر و گوینده بزرگ کشورمان احمد شاملو آفریده شده(به طور غیر هم‌زمان)رباعیات خیام که خود زیبایی خاصی دارد با صدای استاد شجریان و احمد شاملو یکی از محشرهای موسیقی سنتی را در این اثر خلق کرده.لازم است بدانید این تنها آلبومی است که احمد شاملو با یک خواننده در یک کاست همکاری داشته.ارزش هر شعر را میتوان از مضمون،معنی و پربار بودن آن فهمید و ارزش هر خواننده را از تسلط،تن صدا،تحریر ها و…درک کرد که آثار خیام و شجریان هر دو از این جهت شاهکار و گنجینه کشورمان میباشد.این اثر شامل ۳۰ آهنگ میباشد که ۵ آهنگ از آن با صدای استاد شجریان و شاملو میباشد که شما میتوانید این ۵ قسمت را دانلود کنید..اما قبل ازمشاهده شعرها چند خطی درباره زندگی احمد شاملو و چند خطی هم درباره زندگی خیام شیرازی را میتوانید مطالعه کنید.

خواندن بقیه این مطلب »

ارسال شده در دستۀ : دانلود، زندگی‌نامه، معرفی آلبوم و اثر
نوشته شده توسط : مهدی معتمد | نظرات (۲۷)

صفحۀ 2 از 10«12345»...آخرین »