داریوش رفیعی که بود؟
در سال ۱۳۰۶در شهر بم به دنیا آمد.از ۱۹ سالگی خوانندگی در رادیو را شروع کرد….هنر او از درد و تاملات روحی خودش مایه میگرفت.ردیفها را از خوانندگان قدیمی از جمله بدیع زاده فرا گرفت و به وسیله همین هنرمند به رادیو راه یافت. متاسفانه معلوم نیست که چرا بعضی از هنرمندان به مکیفات روی می آورند.این بلای خانمانسوز تباهی جسم و جان آنان را سبب می شود و هیچ طرفی هم از آن نمی بندند.متاسفانه عمر داریوش رفیعی هم بخاطر به دام افتادن در این بلا و بیماری کزاز خیلی کوتاه بود و در ۳۱ سالگی در ۲بهمن ۱۳۳۷ نقاب خاک کشید. ۲بهمن امسال ،۴۹ سال از تاریخ مرگ او میگذرد.
منبع:(تصنیف ها،ترانه ها،و سرودهای ایران زمین-انتشارات خانه سبز)
به همین خاطرمطلبی را آماده کردم که پیش روی شماست.لازم به ذکر است تمامی این مطلب از روی کتاب قصه شمع(خاطرات هنری اسماعیل نواب صفا)نوشته شده و نقل کننده اسماعیل نواب صفا(یکی از ترانه سرایان مشهور موسیقی ایران) است.
……………………………………………………………
داریوش رفیعی غنچه ای که نا شکفته پرپر شد

پر از شور و شوق جوانی بود،قلبی به روشنی آفتاب داشت،وجودش سرشار از احساس بود،قامتی رسا و متناسب داشت،چهره اش،مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را بزنجیر عشق کشیده بود.با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن میگفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.تازگی به(تهران)آمده بود و کسی او را نمیشناخت.سنین عمرش،بیش از بیست و یکی دو سال را نشان نمیداد.در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمیشد.
در سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ خیابانهای استانبول و نادری و لاله زار،مجلل ترین و آراسته ترین خیابانهای تهران بود…………آن جوان سبزه روی و پر شور کرمانی، ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ده بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابانهای لاله زار و استانبول و نادری آغاز میشد،با اتوموبیل زیبای خود در آن خیابان ها، جولان میداد.
کمتر کسی او را میشناخت ولی بعد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شبها در رادیو آواز میخواند،مردم به تدریج با نام “داریوش رفیعی” آشنا شدند.پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ۱۴ مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه کوچ به تهران آمده بودند.
داریوش که در سال ۱۳۲۹ بوسیله دوست و استادش بدیع زاده بطور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا میکرد،سنی حدود ۲۳ سال داشت،در دبیرستان دارائی درس میخواند ولی از سالهایی که صدای گرم و دلپذیرش او را به شهرت رساند،ادامه تحصیل را رها کرد.
به صدا و شیوه خوانندگی بدیع زاده به خصوص گشاده رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و بدیع زاده هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او درآمده بود و اغلب شبها و روزها در خانه استاد به سر میبرد.
قسمت دوم:
بلای شهرت و تهران مخوف

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آنجا که بیاد دارم،مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم گذشت که درگذشت.ظاهرا ثروت نسبتا درخور توجهی از خود باقی گذاشته بود.
مادر داریوش بانوی بزرگوار و متشخصی بود،سه پسر داشت که در میان آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود.او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و مسلما نمیدانست که فرزندش روزی در خوانندگی بشهرت میرسد و نمیدانست که این شهرت،برای عزیز ترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.
با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران بسیاری،بدورش پرسه میزدند ولی او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و صداقت و پاکی مردم بم را به تهران مخوف آورده بود.نمیدانست تهران چگونه صیدگاهی است و صیادان چیره دست و نابکار،چگونه بروی هر صید بی گناه و ناآگاهی ،آغوش میگشایند.
کم کم،پایش به میهمانی های شبانه باز شد، ناگهان سر از محافل رندان درآورد و در زندان فریبکاران و آدمی رویان دیو سیریت،اسیر شد و نمیدانست که:
ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست
روزی به خود آمد که نصیحت همه عالم به گوش او باد بود و دیگر تذکر خیر خواهان که در راس آنها مادر شریف و بزرگوارش قرار داشت،در او تاثیری نمیگذاشت.ابتدا اعتیاد به الکل و سپس ابتلا به مواد مخدر،او را در خود غرق ساخت.
یک خاطره از او

روزی قرار بود که پرویز یا حقی دو صفحه برای”موزیکال کمپانی” بمدیریت”عشقی”ضبط کند و یکروی یک روی صفحه چهار مضراب سه گاه او باشد که طرفداران زیادی داشت.
رفیعی گفته بود که منهم می آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا میکنم.آنروز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی بمنزل رفیعی رفتیم که بمنظور ضبط او را با خود ببریم.
ساعت درحدود دو یا سه بعد از ظهر بود که بمنزل رفیعی،دیدیم هنوز خواب است!!!و سراپای ملحفه ئی را که روی خود انداخته بود،از شدت مگس سیاه شده بود.
او را بیدار کردیم و بتدریج آماده بیرون آمدن شد،در این ضمن برادر کوچک او بخانه آمد و داشت از پله ها بالا می آمد که به اطاقش برود،ناگهان دیدیم که داریوش بشدت عصبانی شد و بعر از اینکه سیلی محکمی بگوش برادرش زد،فریاد کشید:”اگر من معتاد شده ام و به این روز افتاده ام،مثلا هنرمندم،توی فلان فلان شده دیگر چرا معتاد شده ای؟ “
ضمن اینکه ناراحت شدیم،دانستیم که برادر کوچک او نیز،بدام اعتیاد افتاده ولی حرکت آنروز داریوش که همراه با دنیایی دلسوزی در حق برادر بود،مبین این حقیقت بود که خود او میداند که اعتیاد چه بروز او آورده ،آن جوان خوش اندام و آزاده و مردم دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال میکرد و دیدیم که چنین شد.
بهرحال آنروز به استودیوی “موزیکال کمپانی” رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و کسانی که آن صفحه را دارند یا بر روی نوار ضبط صوت انتقال داده اند،بهتر است بدانند که چهار مضراب سه گاه یاحقی،داریوش رفیعی است.
قسمت سوم:
خاطره ای از پرویز خطیبی
پرویز خطیبی دوست خوب وهنرمند فقیدم بود که در شرح خاطراتش مطلبی در ارتباط با روح حساس و وجود متلاطم و نا آرام داریوش رفیعی دارد،پرویز مینویسد:
]“…..حدود ساعت ۱۰شب،من در دفتر روزنامه ام مشغول کار بودم،برف سنگینی میبارید،ناگهان حس کردم که کسی،به شیشه پنجره میزند.پشت پنجره که مشرف به خیابان بود،داریوش را دیدم سر و پا برهنه،بدون کت و شلوار و کفش ،با عجله در را به رویش باز کردم.
مست مست بود،روی یک صندلی افتاد.صورت وسر و بدنش خیس بود و جورابهایش گل آلود شده بود.پرسیدم:”این چه وضعی است؟”
گفت:”همین جا،سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما میلرزید، منهم کت و پالتو،وکفشم را به او بخشیدم“
فورا از توی کمد خودم،برایش پیراهن و شلوار وجوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه،زودتر بدنش حشک شود…..“[
چنین جوانی با چنین روحیه ای که لبریز از فتوت و گذشت و بی رنگیست،میخواهید فریب رنگ های گوناگون را نخورد؟او احساسی را که در وجودش بود نمیشناخت،نمیشناخت گمشده اش چیست و نمیدانست که آتش غلیان این احساسات را چگونه باید خاموش کرد.ابتدا به آب آتشین روی آورد که نه تنها این آتش و شعله را خاموش نکرد بلکه آنرا مشتعل تر و سوزان تر کرد.اینجا بود که بسوی تخدیر رفت و گمان میکرد که تخدیر اعصاب،التهاب او را که نمیداند از کجا سر چشمه گرفته تسکین خواهد داد.
من با داریوش در سال ۱۳۲۷ آشنا شدم و با او دوست شدم تا اینکه زنی روسپی و هوسباز و شیاد،بر سر را او قرار گرفت.
.....................................................................
این قسمت ها را در ادامه متن در کتاب قصه شمع مطالعه کنید:
۱٫نقش زنی پتیاره در زندگی داریوش رفیعی
۲٫فتنه انگیزی این زن چه حاصلی داشت؟
۳٫اصل ماجرا چه بود؟
.....................................................................
زهره،مشهورترین تصنیف داریوش رفیعی ساخته کیست؟
داریوش به خواندن اشعار محلی رعبت زیادی نشان میداد،صدایش گرفتگی و شور وحال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود،بطور کلی صدایش شبیه هیچیک از خوانندگان عصر نبود.
در آواز تحریرهایش کم بود،گلویش عقده های درونی اش را بصدای پر کشش و پر جذبه اش منتقل ساخته بود،در ارکستر ها غالبا ضرب را خودش میگرفت،بنابر این ضرب شناسیش که شرط اول تصنیف خوانی و بخصوص ضربی خواندنست خوب بود.
لازم به تذکر است بعضی از تصنیف خوانهای معاصر،در ضرب شناسی بسیار ضعیف بودند و هنگام خواندن تصنیف آهنگ را از ضرب می انداختند.با هوش ترین خواننده زن پوران بود که سرعت فراگیریش از همه قوی تر بود.بعضی از خواننده های زن،ساعت ها ارکستر را برای اجرای یک تصنیف معطل و خسته میکردند،در بین خوانندگان مرد کمتر این حالت دیده میشد.
داریوش از وجود آهنگسازان خوب بهره نداشت،اجل هم به او فرصت نداد که در سالهای بعد از وجود آهنگسازان برجسته،سود جوید،بنابر این بیشتر معروفیتش بخاطر اجرای چند آهنگ محلی بود:مانند"رختخواب مرا مستانه بینداز"که یک آهنگ محلی شیرازی است.
تصنیف زهره از معروفترین اجراهای اوست،اما شعر و آهنگ آن را چه کسی ساخته؟مدعی اصلی جهانگیر تفضلی است ولی در حقیقت چنین نیست.به گفته بدیع زاده در حقیقت شاعر مهدی رئیسی است که آن رابر روی یک آهنگ تعزیه ساخته برای اثبات هم این ابیات را با هم مقایسه کنید:
دو بند از شعر تعزیه:
روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان اینچنین میگفت با آن قوم بی ایمان
از پی اتمام حجت با لب عطشان کای لشکر شیطان از تشنه کامی افغان
گرچه در زعم شما من خود گنهکارم قتل من واجب بود لازم آزارم
شیر خواره کودکی در خیمه ها دارم از بهرش افکارم،از گریه او نالان
دو بند از شعر زهره:
یاد از روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من
حالا خالیست جایت این نگار من در شام تار من آخر کجایی زهره
یاد داری زهره آن روزیکه در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها
راه میرفتیم ما در بین شقایق ها بود عالم ما را لطف وصفایی زهره
در ادامه بدیع زاده میگوید:شمنا یادآور میشوم که این شعر و آهنگ را پیش از اینکه رفیعی بخواند،شادروان حسین قوامی چندین بار در برنامه ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.
.....................................................................

برای دانلود تصنیف های داریوش رفیعی به ایـــــنجا مراجعه کنید.
.....................................................................
قسمت چهارم:
آخرین دیدار با داریوش رفیعی یک شب پیش از درگذشتش
از حوادث عجیبی که در عمر اتفاق افتاده،مربوط به شب پیش از درگذشت داریوش است.من به حس ششم و ارتباط فکری یا تله پاتی اعتقاد دارم.
شبی که رفیعی آخرین لحظات عمر را میگذرانید و من از او بی خبر بودم،به اتفاق مرتضی خان محجوبی استاد پیانو و لطف الله مجد استاد تار و پرویز یا حقی نوازنده چیره دست ویولون در منزل آقای مهندس "ژ"که از مهندسان بازنشسته راه آهن بود مهمان بودیم.
شب اول بهمن ۱۳۳۷بود آنسال تهران زمستان سختی را میگذراند برف زیادی باریده بود و از شب های یخبندان و سرد به حساب می آمد،جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانوی مرتضی محجوبی بودیم ،من ناگهان متوجه شدم که پرویز حظور ندارد،مدت غیبتش در حدود نیم ساعت به درازا کشید.بعد از این مدت دیدم که او بدون که وارد اطاق شود از دم در مرا فرا میخواند،نزد او رفتم گفتم:"چه خبر است کجا رفتی؟"گفت:"صفا ،داریوش دارد میمیرد و من نزد او بودم،خودم را به شما رساندم تا چاره اندیشی کنیم"گفتم:"تو از کجا میدانستی و چرا بی خبر رفتی و بیماری اش چیست؟"جواب داد:"دلم ناگهانی به شور افتاد به سراغش رفتم،از شدت درد بخود میپیچید"گفتم:"پس بزار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و میهمانی او را بر هم نزنیم"بالاخره بداخل اطاق آمد.موضوع را در میان گذاشتیم قرار شد آقای مهندس ژ بخواهر زاده اش،مهندس ناصر گلسرخی که با آقای دکتر "ق" مدیر کل بازرسی وزارت بهداری دوستی نزدیک دارد،خبر بدهد وبه کمک ما بیایند.ساعت در حدود ۹ شب بود که گلسرخی و آقای دکتر آمدند،مرتضی محجوبی و لطف الله مجد ماندند و من بهمراه پرویز با اتومبیل آنها بسوی،منزل داریوش که در کوچه(فردوسی)جاده قدیم(شمیران)قرار داشت حرکت کردیم.
وقتی به خانه رفیعی رسیدیم،زیر کرسی نشسته بود و از شدت درد کمر،بی تاب بود،خانم" پ غ"آخرین معشوقه داریوش که برای او فداکاری های زیادی میکرد نیز حظور داشت. آقای دکتر بیماری او را قولنج تشخیص داد . نسخه ئی نوشت و پرویز بسرعت به دواخانه رفت و دوا را گرفت و بازگشت ولی اظهار داشت:آقای لاریجانی مدیر دوا خانه ی عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد،بمن گفت نکند رفیعی کزاز گرفته باشد؟در اینصورت باید واکسن ضد کزاز بزند.
آقای دکتر جواب داد:من دکترم یا او؟!!
آری سرنوشت را نمیشود تغییر داد،ای کاش برحسب تصادف ای آقای دکتر"ق"را بهمراه نمیبردیم،زیرا ممکن بود با همه تاخیر ها،تزریق واکسن ضد کزاز،در بیمار جوان و نازنین ما،تاثیر بگذارد.بهر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و بشهر برگشتیم،هنوز هم نمیدانم چرا پرویز یا حقی بی اختیار به فکر رفتن بسروقت داریوش افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر ما قرار گرفت و چرا دکتر به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد؟
لحظات واپسین زندگی"برای آخرین بار،برف را میبینم"
آخرین شب زندگی داریوش بود و او همچنان از شدت درد بی تاب شده بود،منظره دردناکی بود ولی ما،چه میتوانستیم بکنیم،تنها وظیفه ما خریدن دارو و تجویز آقای دکتر"ق"بود.
صبح فردا چه شد؟
دوست مشترک ما آقای بیژن ترقی در شمیران سکونت داشت و این واقعه را از زبان ایشان نقل میکنم.
بیژن میگفت:]“صبح دوم بهمن بود،برف سنگینی میبارید و با اتومبیل خودمان،از جاده قدیم شمیران بسوی شهر می آمدیم،به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم،دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت،به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است.
بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار بشوند تا به شهر برویم،داریوش در حالیکه از درد به خود میپیچید،در کنار من قرار گرفت و بدرخواست آنها بسوی بیمارستان حرکت کردیم.
ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر!متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند،پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود.
بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب میشوند وجود ندارد به هر صورت کار از کار گذشته بود،داریوش با همان حال نزار گفت:”بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می بینم،دیگر زندگی من بپایان رسیده“
دلداری دیگر چه فایده ای داشت،به بیمارستان رسیدیم،فورا تشخیص کزاز دادند،او را در اطاقی بستری کردند که،همه پرده هایش سیاه رنگ بود،به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت.”[
اطاق بیمارستان ،پرده سیاه،و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در سی و یک سالگی با طرزی عبرت آموز و تاثرانگیز بپایان رسید.
او را در آرامگاه مرحوم “ظهیر الدوله”بخاک سپردند،بر روی سنگ مزار او،تندیس کوچکی از یک شمع و یک پروانه نصب شده بود،آری آخرین هدیه معشوقه وفادارش بود.
در مرگ داریوش(۲/۱۱/۱۳۳۷)
ناگه عزیز ما،ز چه ای روزگار رفت در نو بهار عمر،ندیده بهار رفت
او شمع بود و سوخت سراپا بسان شمع یا لاله بود و با جگر داغدار رفت
گر سوخت داریوش،ز آزار دوست سوخت گر رفت داریوش،ز بیداد یار رفت
مانند شعله زیست ولی چون شرار سوخت مانند شبنم آمد و همچون غبار رفت
هرگز به اختیار کسی مرگ را نخواست تنها عزیز ماست که با اختیار رفت
دانم همین قَدَر که رفیعی بروزگار
دیوانه وار آمد و دیوانه وار رفت



مطالب بسیار عالی است
ثابت قدم باشید




سلام دوست عزیز
خسته نباشید
گفتگویی با سلی خواننده قدیمی داشتم بفرمایید و بخوانید.
این هم لینکش:
http://www.ghadimiha.com/index.asp?id=1201050139&template=91
موسیقی و تعزیه در نقش جهان
نشست علمی موسیقی و تعزیه با سخنرانی کیوان پهلوان در روز۸ بهمن ماه ۱۳۸۶ از ساعت ۱۶ الی ۱۸ در مرکز هنر پژوهی نقش جهان واقع در خیابان ولی عصر، ضلع جنوبی پارک ساعی، جنب شهر کتاب، پلاک ۱۱۰۱ برگزار می شود.
http://www.honar.ac.ir Emial:researches@honar.ac.ir
tel: 88553912-16
از مخالفت نترسید بادبادک وقتی می تواند بالا برود که با یاد مخالف مواجه شود .
افتادن در گل و لای ننگ نیست ننگ آن است که در همان جا بماند.
زندگی چون درختی است تاور با چتری افشان که برگهایش به آفتاب عشق جویبار همدردی و هوای صداقت نیاز دارد.
کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعریف شنیده اند.
همیشه هر چیزی را که دوست داری به دست نمی آوریم پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
اگر باور کنیم که جاودانه نیستیم قدر یکدیگر را می فهمیم و باعث آزار کسی نمی شویم .
هیچ وقت برای چیزی که نداریدناراحت نشوید بلکه به خاطر آنچه که دارید شاد باشید .
مواظب باشید حقیقت را لابه لای آرزوهای خود گم نکنید .
یافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غیر ممکن است .
انسانهای کوچک راجع به گذشته انسانهای بزرگ در مورد آینده و انسانهای ضعیف در مورد دیگران صحبت می کنند
سلام
حرف دل شما را زدم .
شما هم بارها در وب تان حرف دل ما را زدید .
ای کاش اما توضیح بیشتری هم می نوشتی .
خدا رفیعی را بیامرزد . صدای دلنشین داشت .
یک کتاب به نام راز شمع هم شامل متن ترانه ها درباره ایشان آقای مسعود زرگر نوشته اند
دوستان گرامی ادامه متن و توضیحات بیشتر اضافه شد.
سلام عزیز
مطلب بسیار بجایی بود. خصوصا خاطره استاد یاحقی که نشنیده بودم.
مرحوم رفیعی ریتم را خوب می شناخت و به همین دلیل ضربی هایی که خوانده بسیار زیبا شد و کوروس سرهنگ زاده اکثر آنها را به زیبایی بازخوانی کرده.
من هم سال گذشته به بهانه تصنیف گلنار که بسیار زیباست ازین هنرمند یاد کرده بودم که دوستان زیادی استقبال کردند.
خدایش بیامرزاد.
ممنون از زحمت شما.
یا حق.
مطلب جدید در باره ی شجریان؛ گل های تازه و…
افتخار بدهید.
سلام
دستت درد نکنه
مطلب را خوانم جالب بود نام داریوش رفیعی با ان صدای نازش را زنده کرد.ولی ای کاش…. من کتاب قصه شمع را خواندم.بد نیست ولی کاش شما اشتباه نواب صفا را تکرار نمیکردید.بیان زوایای خصوصی یک هنرمند کار درستس نیست مخصوصا که موسیقی در جمهوری اسلامی محاکمه نشده متهم است.من فقط و فقط با صدای صدای صدای داریوش رفیعی کار دارم.
با درود خدمت شما گرانقدر
می خواستم بلاگی رو به شما معرفی کنم که یکی دیگر از شاخه های بلاگ بزرگان موسیقی سنتی ایران به نام پایگاه خبری موسیقی ایران )) http://www.iranianmusicnews.blogfa.com
است و در این بلاگ شما تنها اخبار روز موسیقی :
موسیقی ایران
موسیقی جهان
و…….. را می توانید مشاهده کنید
و از این به بعد بلاگ بزرگان موسیقی سنتی ایران فقط بیوگرافی موسیقیدانان و نوازندگان قدیمی ایران هست
و در این بلاگ فقط اخبار روز موسیقی / نقدها و….
از شما دوست گرانقدر تقاضا دارم که به این بلاگ سری بزنید و نظر خودتون رو بدید و این بلاگ تازه تاسیس رو
لینک کنید تا از طریق وب شما به بقیه دوستان علاقه مند به موسیقی معرفی بشه
و اگر امکان داره با نام (( پایگاه خبری موسیقی ایران )) لینک کنید و به من اطلاع بدهید
پس من منتظره شما گرانقدر هستم با حضور گرمتون و نظر گرمتان
آدرس بلاگ :
پایگاه خبری موسیقی ایران
http://www.iranianmusicnews.blogfa.com
http://www.iranianmusicnews.blogfa.com
بدرود
سلام
می خواستم بابت آهنگ هایی که برای دانلود می گذارید تشکر کنم
لینک یکی از آهنگ ها را در وبلاگم گذاشته ام. منبع را هم ذکر کردم اما گفتم محض محکم کاری مستقیمن بگویم.
موفق باشید
به دوست ندیده ام
اگر گفته باشم موضوع نوشته را خوانده ام خیلی اغراق آمیز/ لفاظی کرده ام مطالبت را ذخیره کردم تا بعد با دقت بخوانمش…
دوستانت که هواخواه تو اند
چشم در راه تو اند
وبلاگ اختصاصی پدر شعر نو – نیما یوشیج
از این که با بیان این خاطرات شخصیت مرحوم داریوش رفیعی را زیر سوال بردید و انچه را که نباید گفته میشد را به روز کردید تبریک میگم.اینها که نواب صفا پیر خرفت درباره هنر مندان نوشته خاطره نیست ترور شخصیت است.
عیب کسان منگر و پندار خویش……….
سلام مهدی جان
خیلی استفاده کردم… خیلی هم متاثر شدم… خاطراتی بود که تا بحال نشنیده بودم.
ممنون از پست زیبایت. و ممنون از اطلاع رسانیت.
یا حق.
در جواب دوست گرامی”نهیب”:
خود نواب صفا در اولین بخش کتابش برای جلوگیری از برداشتهایی این چنینی اینگونه نوشته:
بدیهیست،هر نویسنده ای که بدین ترتیب،اثری از خود به جای میگذارد،نمیتواند از گیرودار دوستی ها و دشمنی ها برکنار بماند.لکن،بعد از چندی روزگار،دگرگون میشود و بر مراد حکامی که از تخت و بخت،فرو میافتند و بوریا نشین میشوند،یا رهسپار نیستی میگردند گردش نمیکند،مورخان و محققان راستین،با بی طرفی ،سیر حوادث را دنبال میکنند و با نو دولتان کاری ندارند،درست را،از نا درست باز میشناسند و حقایق را،از لا به لای همان دست نوشته ها و یادداشت ها،فرا چنگ می آورند و به نسل های آینده برای “عبرت آموزی و تجربه” میسپارند.
از همه دوستانی که نظر میدهند متشکرم
دوست گرامی … معتمد :
شما کار خودتان را در حد خودتان خوب انجام داده اید
بر خلاف نوشته بعضی از دوستان
برای تحلیل شخصیت و زندگی افراد و ارائه زندگی آنها لازم و ضروری هست که تمام ابعاد شخصیتی و زندگی آنها مشخص شود
نه فقط بخش مثبت و هنری آن !
اعتیاد – هرزگی یا هرچیز دیگر ممکن است در زندگی هر کسی پیش آید
با انکار حقیقت نمی توانیم با چهره ای دروغین شخصیتی غیر حقیقی برای افراد بسازیم . چنانچه درباره موسیقی دانان غربی اطلاع داشته باشید
برای زندگی هر کدام چندین محقق و روانشناس سالها تحقیق کرده اند و نتیجه آن را به صورت یک تحقیق علمی در قالب کتابی مفصل به چاپ رسانده اند !
اما در مورد موسیقی دانان ما متاسفانه چنین اتفاقی نیفتاده است !
علت آن هم واضح هست
در دیاری که موسیقی خار و ذلیل می شود / حرام می شود / برای آن فتوی صادر می شود ! – از طرف گروهی بی اطلاع مورد تحریم قرار می گیرد و … دیگر نمی شود بیشتر انتظار داشت
خلاصه حرف برای گفتن زیاد هیت
از تلاش شما هم ممنونم
حد اقل در این کشور بی سر و سامان همین که اندکی هم معرفی کنید کلی ارزشمند هست
با تشکر آرش
با سلام


مطلب جدید خیلی عالیه
داریوش رفیعی یکی از اسطوره های صدا در ایران بودند و هنوز هم هستند روحش شاد
با درود و سلام
مطلب بسیار پربار و جالبی بود.
منتظر مطالبی اینچنین از آواز هستیم.
سلام
بسیار عالی
خیلی کار خوبی کردی که یاد این عزیز را گرامی داشتی
یا علی
صدای داریوش رفیعی صدایی یونیک و منحصربفرد است کمتر خواننده ای را میشناسم که اینگونه بتواند آنچه را که در وجودش میباشد در صدایش متجلی سازد البته استاد محمود محمودی خوانساری از این لحاظ بسیار شبیه به داریوش رفیعی است . البته این نظر شخصی من است.
دستتان درد نکند که افتخار دادید جوب بدید ولی منظور من مططق کلام شما یا نواب صفا نیست طرز فکر غلط نواب صفاست هنوز هم این اعتقاد در کشور ما هست که نوازنده کافر است ذلیل است ساز نجس است و……اقای ارش گفتن و دانستن این حرفا گره کار شما را باز کرد.به قول لائوته برای انکه جمعیتی رو هدایت کنی باید از پشت سر همه حرکت کنی. به جای اینها دوباره و صد باره تصنیف های رفیعی رو گوش کن تا اول هنرشو درک کنی و بعد…….
ازتون ممنونم.
سلام دوست عزیز
بسیار مطالب جالبی بود از زنده یاد داریوش رفیعی. ایشان هنرمند بسیار ارزنده ای بودند که متاسفانه خیلی خیلی زود غروب کردند. ای کاش …
دوست عزیز نظر شما راجع به تبادل لینک چیست؟
موفق و پاینده باشی.
جناب معتمد ، سلام
من دارم یه سایت راجع به موسیقی اصیل ایران راه اندازی می کنم . خوشحال می شم کمکم کنید
سلام


بسیار عالی بود .این هنرمند با صدای سوخته اش لیاقت یادمان بیش از این را نیز داراست.
حتما نمونه اثر هم اضافه کنید.
سلام
ممنونم از پیام شما
سلام جناب معتمد
روزهای خوبی داشته باشید.
بخشی از مطلب تان را که پیش از این نخوانده بودم، خواندم و بر اطلاعاتم افزود.
پیروز باشید.
سلام خدمت دوست گرامی آقای مهدی معتمد
از comment شما و اطلاع رسانی خوبتان بابت مطالب این وبلاگ بسیار ممنونم.مطالب این وبلاگ پیرامون استاد داریوش رفیع را مطالعه کردم…بسیار شیوا..دقیق…کامل و بجا بود.
در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسند ..
در این شبها که هر آیینه باتصویر بیگانست
و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را
چنین بیدارو دریابان…تویی تنهاکه می خوانی
مطلبتان را ذخیره کردم تا بخوانم
منتظرتان هستم شعری به روز کرده ام در وبلاگ خودم
دوست عزیز هر چه باشد رفیعی خوبی هایش تاثر برانگیز تر از کم و کاستی اش است … موفق باشید می دانم که مطلبتان شایسته مطالعه دقیق تری است
و این را باید به اهلش واگذار کرد
به وبلاگ این حقیر افتخار دهید
م.آرمان
مطالبتون عالی بود ممنون
باز هم به وبلاگ حقیرمان سری بزنید
سپاس از شما بسیار خواندنی بود.
روحش شاد. یاد و صدای دلنشینش همواره جاویدان
درود مهدی جان
روحش شاد و یادش گرامی باد
درود مهدی جان
این وبلاگ رو حتما ببین
چند دفعه بگم منم از شما لینک گذاشتم شما هم بذارید با اسم عاشقان موسیقی
اول یه سر بزنید بعد بگید مطالب کپیه
سلام .وب خوب وخواندنی داری

سلام معتمد گرامی
از تیرگی فاحش افسانهایش تلخ و پر نیرنگ
با شعری در خدمت شما هستم…
با سلام
دوست عزیز وبلاگ مفیدی داری من لینک شما را در وبلاگ خود قرار دادم.
آقا معین سلام
از لطفی که کردید بسیار متشکرم
سلام…من هروقت به ترانه های داریوش گوش میکنم بغض گلوم رو میگیره و الان هم که این مطالب رو خوندم دارم گریه میکنم..واقعا درد داره ترانه ای آخری که داریوش خونده گویای خوبی برای دل از دست رفته اونه …وقتی ترانه آنچه در گذشته کردم/ رو گوش میکنم با تمام وجود غمهای داریوش رو حس میکنم…خدایش بیامرزاد
سلام دوست عزیز فقط میتونم بگم که سنگ تموم گذوشتی وب خیلی عالی داری امشب واقعا حال کردم یه سر به ما بزنی خوشحال میشم

امیدوارم بیشترجوانان ما این قطعه هارامطالعه کنندتا انشالا ازاین بلاها درامان بمانندخیلی متاسف ومتاثرشدم.
سلام خیلی ممنون بخاطر اینکه من نمی دونستم تصنیفی هم برای زهره خوانده شده خیلی شادم کردین.
مطلب جالبی بود . یادش گرامی باد. تصنیف های زیبایش همیشه و برای همه نسلها شنیدنی خواهد ماند بخصوص تصنیف زهره و رختخواب مرا مستانه بنداز. هرموقع این آهنگها را گوش میکنی حس میکنی از عمق وجود با احساس پاک و اندوهی در درون خوانده شده. صداقت ، صفا و سادگی مایه اصلی این تصنیف هاست.
سلام.ممنون بابت مطلب زیبا و تاثیر گذارتان…
یه مطلب باید بگم که در حوضه تخصصی ما ها هست اینه که اگر کسی مبتلا به کزاز بشه حتی همین امروز هم درمان نمیشه چه برسه اون زمان.درسته که آقای دکتر “ق” اشتباه تشخیص دادند ولی اگر هم تشخیص میدادن برایش کاری نمیشد کرد….
سلام خیلی ممنون.فقط لطف کنید اول مطلب “بم کرمان” رو به “بم” تبدیل کنید.خیلی ممنون میشم اگر این کار رو بکنید